هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

اولین مسافرت و اولین کلمه

1392/5/22 19:28
319 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلــــــــــــــــمممممممم شیرین عسلــــــــــمممممممم آبنباتمممممممممممماچبغل

چند روز قبل از عید فطر به اتفاق خاله فریبا اینا راهیه بانه شدیم ... شما اینقدر ذوق زده شده بودی و انگار میدونستی این تو ماشین نشستن فرق داره و این مناظری که میبینی تازه هستن زبونت باز شد و اولین کلمه رو گفتی اونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دَ دَ  !!!!!! اول یه بار گفتی و با جیغ و فریادو خوشحالیه ما دیگه شروع کردی و فک کنم تا بانه هر وقت که بیدار بودی همش میگفتی دَدَدَدَدَماچ

خیلی نگرانت بودم فکر میکردم اذیت بشی اما اینطور نبود و خیلی هم خوشحال بودی تازه همراهیه داداش محمد و داداش متین پسملای خاله فریبا هم مزید بر علت این خوشحالی بودن اونا رو خیلی دوست داری و با دیدنشون جیغ میزنی و میری بغلشون و اونا هم که خیلی دوستت دارن همه جا رو نشونت میدن و باهات حرف میزنن تو بانه هم اونا حسابی مواظبت بودن برای همین منم خیالم راحت بود و تونستم چند تا مغازه رو بگردمچشمک

1

فکر میکردیم که اونجا هوا خنکه و یه نسیمی بهمون میخوره که البت اینطور نبود و مررردیم از گرما ... شهر تمیزو خوشگلی بود  پاساژهای قشنگ و خوش عطری داشت همه مغازه ها عود و خوشبو کننده هوا زده بودن و حسابی هواشو معطر کرده بود و چقدر مردمش خوب و مهربون و با صفا بودن راستش من همچین تصوری از اونجا نداشتم مژه

ما سحر رسیدیم اونجا چند ساعت تونستیم بخوابیم کله ی صبح هم بیدار شدیم و جمع کردیم برای راهی شدن به بازار مغازه ها اغلب بسته بودن و نزدیک ظهر اومدن اما ما خسته بودیم و رفتیم برای استراحت عصر باز برای خرید رفتیم بازار هنوز چند مغازه نرفته بازم مغازه ها تعطیل شدن ... ای بابا اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متفکرابرو

از یکی پرسیدیم و گفتن که فردا عیده فطره برای همین ما زود میبندیم ... خیلی تعجب کردیم آخه عید جمعه بود پس چرا میگن پنجشنبه عیده!!!!خنثی

خلاصه هیچی دیگه یه چندتا خرید کردیم و برگشتیم خونه ما که حسابی خسته بودیم اما شما که بهت خیلی خوش گذشته بود تازه بازی کردنت شروع شدو همه رو سرگرم کردی عزیز مامانماچ

سحر اون شب با صدای تکبیر و دعا از خواب پریدیم تازه فهمیدیم که برادرای اهل سنت بنا بر اعتقاداتشون اون روز عیدشون بود و خلاصه داشتن آماده میشدن برای نماز لبخند

ما هم جمع کردیم که برگردیم چون میدونستیم خریدی درکار نخواهد بود و تعطیلیه اونا سه روز طول میکشیدافسوس

شهر ساکت بود و خلوت فقط مسافرایی که اون همه راه رو کوبونده بودن و اومده بودن بانه هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی افتاده و جریان چیه ؟؟تعجب

کرد نشینای اونجا لباسهای محلیه خیلی خوش رنگ و خوشگل با خط اتوووووووی خیلی صاف دیده میشدن که برای تبریک عید داشتن میرفتن مهمونی زناشون چه لباسایی داشتن خیلی خوشگل و خوشرنگ بودن قلب

اینم از اولین مسافرتی که باعث شد شما از خوشحالی بحرف بیایی و الان هم نَ نَ و گَ گَ هم میگیماچقلببغل

اما خبری از بَ بَ و مَ مَ گفتن نیسسسسسسسسسسسسست کلافه

 

قربونت برم الهی خوشگل مامان ایشالا فرصت پیش بیاد بازم میریم مسافرت تا شما از اون لذت ببری عشقولیه مـــــــــــــــــــنبغلماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان آرتین
22 مرداد 92 17:33
سلام عزیزم همیشه به گردش و شادی


میسی خاله مهلبووووون
مامان آرتین
23 مرداد 92 15:18
سلام دوست عزیز پرسیده بودین کتابهارو از کجا گرفتیم تشریف ببرین پاساژ تربیت یه مغازه هست که وسایلی هوشی کودک میفروشه روبروی پله های پارکینگ از اونجا میتونید هر چی بخواین بگیرین


هی وای من دزفول همچین پاساژی نداره
مامان سونیا
23 مرداد 92 16:16
ای جانم ناز خانم خانم شدیا اره مامانی نمیدونستی اونا عیدشون عید فطر واسه مامانم اینا این اتفاق افتاده خیلی زور داری این همه را بری بد بسته گل منو ببوسسسسسسسسسس


نه والا نمیدونستیم
اما خب یه تجربه بود من تا حالا اونور نرفته بودم
مامان امیـــــرعلی (پســـرکــــــ شیطـــون)
23 مرداد 92 16:28
ســــــــــلام عزیزدلم ...
ممنون
شما چطــــورین؟؟؟؟
من بهتون سر میزنم ولی راستش با این وروجک وقت کامنت گذاشتن نداشتم ...
ببخشیـــــــــــــــــــــــــــــد....
ببوس یلــــــــــــــدای نااااازم و ...



سلام خانوم گل
اشکال نداره همه مثل همیم وقتمون رو وروجکها پر کردن مثل الانی که ساعت تقریبا سه صبحه وقت میکنیم به هم سر بزنیم
مامان فرحان
23 مرداد 92 16:40
سلام خانوم خوشگله مسافرت خوش گذشت؟ همیشه به سفر و گردش


خاله مهلبون اینخده بهم خوششششششش گذشششششششت مامانی رو از کت و کول انداختم انقده پلواز کلدم رو شونه هاش
مامان ریحان
24 مرداد 92 0:26
سلام
عیدت مبارک با چند روز تاخیر نماز و روزه هاتونم قبول
چه حیف که این همه راهو رفتید و دست خالی برگشتید
اونجوری که من شنیدم میگن که فقط لوازم خانگی اونجا ارزونه درسته ؟


سلام خانوم گل ممنون عید شما هم مبارک
رمزت رو نداشتم برات کامنت بذارم
لوازم خونگی و صوتی تصویری خالم یه تلویزیون گرفت یه ملیون اختلاف قیمت داره با اینجا
خودمم هر چی خریدم نصف قیمت اینجا بود
مرمر
24 مرداد 92 22:18
عزیز دلم که انقد خانوم و ماهی
قوربونت بشم
من دوسال کردستان زندگی کردم از کردا با صفاترندیدم تا حالا


آره والا مردم خوبی دارن
مامانی درسا
25 مرداد 92 2:21
وای عزیزم یلدا گلی ..... مبارک باشه اولین حرفایی که زدی یاد اولین حرفای درسایی افتادم عجیب همشون این دد و گگ رو میگن ...... هزار تا بوس برای دختری خودمون




میسی خاله آجیمو ببووووووووووس اونم بوس شولوکاتی